روزي يک الاغ در آرامش کامل مشغول خوردن علف در علفزار بود که ناگهان گرگ گرسنه
اي جلوي او پريد.
گرگ دهانش را کاملاً باز کرد و براي بلعيدن الاغ بيچاره آماده شد.
الاغ که ترسيده بود، يک دفعه فکري به ذهنش رسيد و شروع به آه و ناله کرد و پشت سر
هم مي گفت: آخ، اوخ، آه، واي.
الاغ لنگ لنگان راه مي رفت و به سختي يكي از پاهاي عقب خود را روي زمين مي كشيد.
گرگ ايستاد و با تعجب به الاغ نگاه کرد. الاغ ناله کنان گفت: فکر مي کنم يک تکه
شيشه پاي مرا سوراخ کرده و من نمي توانم راه بروم. از تو خواهش مي كنم قبل از اينکه
مرا بخوري، آن را از پاي من در بياوري.
در ابتدا گرگ دودل بود که خرده شيشه را از پاي الاغ دربياورد يا نه.
اما الاغ به گرگ گفت: اگر تو اين خرده شيشه را از پاي من بيرون نياوري و مرا بخوري،
اين خرده شيشه در گلوي تو گير مي کند و خودت مي داني که چقدر دردناک است.
گرگ نادان فکر کرد که وقتي اين خرده شيشه در پاي الاغ است و اينقدر درد دارد و باعث
شده که الاغ نتواند به خوبي راه برود، پس حتماً وقتي در گلوي من گير کند دردش خيلي
بيشتر و وحشتناک تر خواهد بود. پس تصميم گرفت که قبل از خوردن الاغ، تکه شيشه را از
پاي او خارج کند.
گرگ رفت و پاي الاغ را گرفت و نگاه کرد ولي چيزي پيدا نکرد.
الاغ به گرگ گفت که جلوتر برود تا بتواند کف پاي او را خوب بررسي کند و خرده شيشه
را پيدا کند.
همين که گرگ سرش را به کف پاي الاغ نزديک کرد، الاغ لگد محکمي به صورت گرگ زد و گرگ
به زمين افتاد.
وقتي که گرگ داشت سعي مي کرد از زمين بلند شود، ديد بيشتر دندانهاي تيزش شکسته اند
و فهميد که ديگر دندان تيزي برايش باقي نمانده که بتواند الاغ را بخورد.
پس بلند شد و راهش را در پيش گرفت و رفت. |